|
روزمرگی های من در این روزهای طولانی
|
نه! دیگه بهش فکر نمی کنم
تو یه چیزی می دونی و من نه
تو همه چیو می دونی من نه
اگه بهم نمی دیش می دونی که نباید داشته باشمش
یا بهم می دیش ولی دیر... وقتی که دیگه نمی خوامش وقتی که همه گلای خشک یادگاریشو انداختم دور...
حالا حدس بزن چند تا دفتر شده؟حدس بزن زیر کدوم درخت آخرین دفترو چال کردم؟حدس بزن چند تا کلاغ هر روز به قصه هام می خندن...؟؟؟
یه غروب ... یه آسمون... و من که پرواز برام مث همون نگاهی شد که به دستش نیاوردم... بازم من و غروب و یه دنیا خاطره ... بازم من و غروب و دلتنگی... بازم من و غروب و سنگینی نگاهت ...بازم منو این غروب لعنتی
نگذر... از آرزوم... از آخرین آرزوم نگذر از آخرین قصه ی دفترم ... گفتم اگه داشته باشمش...خندیدی! می دونم ... می دونم این خنده یعنی دستمو خوندی ولی ...
گمش کردم! نمی دونم کجا؟؟؟ دارم دور خودم می چرخم و پیداش نمی کنم دارم درجا می زنم و بیشتر و بیشتر فرو می رم تو این مرداب دارم دست و پا می زنم و تو ....کاش دستمو می گرفتی می کشیدی بیرون
کاش می دونستم ته این سرفه ها چیه
کاش می دونستم ...
خسته شدم ازین خواب همیشگی دویدن و نرسیدن...
متنفرم از هر کس که تو رو از خونه من برد!
کاش می تونستم خودمو ازین گنداب بکشم بیرون...
کاش بارون میومد و همه چیو می شست... من ... دستامو...همه چیو...
کاش پیداش کنم...
صدات تو گوشم می پیچه... داری چی می گی؟نمی دونم!
حالا که نم نم میاد... یاد زادگاهم... یاد روزای بچگیم...
بزرگ شدم؟ می گی آره ولی من بازم شک دارم !
به اون همه کتابی فکر می کنم که برام خوندی و خوابم نبرد ... به اون همه شعری که خوندم و نفهمید حتی یه بیتشو...
چرا خدا؟چرا همه توی این مهمونی هستن غیر اونی که باید باشه و نیست؟ چرا حالا که نمی خوام همه هستن؟ چرا حالا که شوق رقصیدن ندارم داره می باره؟ چرا وقتی سرتاپامو بغض گرفته باید بخونم این قصه رو؟چرا....؟
خسته شدم؟نه....! هنوزم بوی بارون آرومم می کنه...
کجایی بلاتریکس؟نمی دونی چه حالی دارم...نمی دونی دختر چقد دلم هواتو کرده.
یادمه... پاییز بود... بعد از ظهر... وقتی بچه بودیم و یه نگاه کافی بود ... حالا... دستاشم که تو دستته بازم نداریش...یادمه.. پاییز بود..غروب بود...یادته؟
از چشماش نخوندم ولی تو همون اول همه چیزو می دونستی
وقتی گفتم یه سیب فقط یه سیب بهش می دم
بازم بهم نه نگفتی ولی من از چشمات تهشو خوندم ولی بازم رفتم
حالا...
نمی دونم کجای قصه ام !
تقویمو بر میدارم فصلارو می شمرم چندتا فصله که ندیدمت؟؟؟
الان کجایی که بارون می ترسه ازت یه خبر به من بده
چند روزه اسممو ازت نشنیدم؟
چند بار تو بیداری خوابتو دیدم؟شمردی؟ ؟؟؟
امشب چی می شه؟
بارون میاد؟اگه نیاد ....
یه دسته رز داشتم قبل اینکه غرق بشم...
اگه بارون نیاد...
یه پرنده که هنوزم می خواد زیر بارون هزار بار بمیره ...
دفترمو ورق می زنم:
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش...
من باختم
بازم باختم توی این بازی سیب و وسوسه
بازم باختم تو این بازی عطش و بارون...اگه بارون نیاد!
دلتنگیامو بردار...خسته ام ...خیلی...وقتی بیدار می شم و نیستی...خواب دیدن...بودن با تو بدون تو ...بودن با تو بدون من... چقد دلم بارون می خواد این روزا...چقد طولانی شدن این شبا....
چقد تنهام ....!
دیشب
این روزا هیچی ندارم واسه گفتن
این روزا هیچی ندارم
جز خوابتو
هیچی حتی یه شعر خشک و خالی
این روزا همه فکرم اینه که
وقتی من نیستم
کی تیشه تو برق می ندازه
وقتی من نیستم ...
وقتی تو نیستی کدوم بهتره؟
شب یا روز؟
وقتی نیستی...فرهادم!
کی می کنه این بیستون رو
کجای قصه اشتباه بود؟؟؟؟
تو دفن شدی زیر یه خروار خاک یا من؟
چقد از هم فاصله داریم؟
کجای قصه اشتباه بود که الان نه تو تیشه تو داری نه من دفتر شعرمو
دارم چی می گم؟
نمی دونم!
وقتی تو کنارم نیستی چی دارم؟
هیچی
حتی خوابتو
دیگه نه دلم انار می خواد نه لالایی
دلم فقط و فقط خودتو می خواد
وقتی تو نیستی
هیچی این دنیا برام مهم نیست
دیگه نمی خوام هیچکی بهم بگه حالت چطوره وقتی مجبورم به همه شون دروغ بگم
امروز فقط مال من بود؟؟؟؟ نبودی که دستامو بگیری
نه توپیشم بودی نه بابا...
بغض کردم...
دلم تنگ شده هم واسه تو هم بابا
همین!
امروز کافه بودم بش می گه کندو! هروقت می رم دلم میگیره....چرا؟ نمی دونم ! تو می دونی؟ شرط می بندم تو یکی خوب می دونی.... مث همیشه....یه قهوه تلخ!
یه چیزی جفت پامو بسته به این زندگی.... این زندگی که نکبتش تا بالای سبلان رفته! نمی دونم اسمشو چی میذاری اینا می گن میل به زیستن!!! ولی من می گم ...من هیچی نمی گم! نمی دونم چیه فقط مطمئنم "میل به زیستن" نیست دایره لغتیم ضعیفه خیلی ضعیفه خیلی خیلی خیلی ضعیفه ! می خوام عمق ضعفشو حس کنی . این تیکه رو با تو بودم آرررررررهّ با خود احمقت هیچوقت نفهمیدی فرق بین دو تا مصدر "ترسیدن" و "پیچوندن" چیه!!! حالا برو بزرگ رو دیوار اتاقم بنویس:خود شیفته! یا به قولی نارسیسم!
به شدت در انتظار فردایم....
قبل از اینکه بخواد لو بره .....قراره چیک چیک کنیم ! همیشه یا حرفش می افتم که می گه هر روز:
اتمسفر ریلکس دورتو حفظ کن!
میگم:سخته ... باور کن
میگی: کاریه که شده
می گم: تو دیگه اینو نگو ، واسه تو غیر ممکنی وجود نداره اگه بخوای کاری نداره
میگی: بازم بی اعتمادی؟بعد از اون همه صحبتی که با هم داشتیم
میگم:می دونم تو همه چیزارو درس می کنی فقط دلم خیلی گرفته ...همین!
می رم کیفمو باز می کنم آخرین چیزی که برام نوشته رو در میارم باز می کنم ... یه تیکه کاغذ تا خورده...آخرین حرفی که زد "بابا فردا میاد!نمی دونم دفه بعدی که می بینمت کیِ...دیگه اون کوفتیو تو کیفت نذار!" کاغذو پاره می کنم نمی خوام یه تیکه کاغذ کوفتی برام بشه یه خاطره پنجره رو باز می کنم ریزه های کاغذو می ریزم بیرون و به رقصشون نیگا می کنم به اینکه به هیچی این دنیای کوفتی دل نبندم، کیفمو بر می دارم اون چیز کوفتی و بر میدارم میرم کنار پنجره و اولین پکُ به یاد (فرین) می زنم و توی یه خروار دود غلیظ گم میشم...به دیشب فکر می کنم به یه خواب وارونه!!یه خواب کوفتیه دیگه!
نمی خوام هیچ خاطره ایی رو نگه دارم فقط اینو می خوام!اینم یه خاطره ی کوفتی دیگه.
لیوانمو به سلامتیش بالا می برم!یه پیک کوفتیه دیگه.
این هوای پاییزی یه جورایی داره ریزه ریزه جونمو می خوره. یه پاییز کوفتیه دیگه
داغونم تو اینو خوب می دونی
شماره مو می گیره و همون آهنگی که من دوس دارم: مث گریه زیر بارون...من دوس دارم ولی همه می شنون جز من.چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینم یه پست کوفتیه دیگه ... خیال من مال تو!
صب که بیدار شدم یه لحظه فراموش کردم کجام بالای سرمو که نیگا کردم نوشته بود:برای من که عاشقم عشق همیشگی تویی...! تازه فهمیدم کجام پاشدم داشتم موهامو شونه می کردم اومدی با اون خنده ی همیشگی آروم رو لبات گفتم هوا سرده گفتی: سلام! خندیدم گفتم تو دلم گفتم گفتی: من دلتو می خونم ولی بقیه بهت می گن سر به هوا گفتم:تو مهمی که می دونی گفتی: به سرماش عادت می کنی گفتم :از این کلمه متنفرم گفتی:خودت خیلی به کار می بری گفتم: می دونم!گفتی:حقیقته گفتم:می دونم!گفتی:یاد اون روزی افتادم که برف اومده بود و تو....گفتم:نمی خوام بگی خودم یادمه گفتی: نمی خوای ازش حرف بزنی؟گفتم:نه ! گفتی:یه روزی ازش می گی که گریه امون گفتن نمی ده گفتم : اشکی براش نمونده گفتی: خودت می دونی مونده گفتم:نمی دونی قوری کجاس؟ گفتی:تا کی می خوای لج کنی؟ گفتم:اون کبریت رو بده رو کابینته گفتی:ازش نگفتن خسته ات می کنه گفتم:کبریتو بده گفتی:نمی دم برگشتم تو اتاق ولو شدم رو تخت داشتم فکر می کردم آخرین باری که ازش گفتم کی بود. صدام زدی. یادمه که خیلی دلم گرفته بود. گفتی نبات بریزم تو چایت؟ یادم نیست کی بود که ازش پرسید. گفتی :دارچینم می زنم آرومت می کنه یادم نیست کی بود که سرمو رو شونه اش گذاشتم... با یه سینی چای اومدی تو اتاق.بغض داشتم نمی خواستم نیگات کنم به جلو خیره شدم همون نوشته ی رنگ و رو رفته...برای من که عاشقم....!سینی چای گذاشتی رو زمین دلم می خواست بخورم نخوردم دستام می لرزید...
پنجره رو باز می کنم بوی بارون نفسمو بند میاره به زمستونی فکر می کنم که هر روزآسمونش برام رنگ به رنگ میشد ...یه نفر میاد تو ایوون خونه روبه رویی به نظر ناراحت میاد یا شاید اونم به زمستونی فکر می کنه که آسمونشو دوس داشته به صورتش نیگا میکنم یه غمی داره حس میکنم چقد این غم چهره اش آشناس شاید دیده بودمش توی خیابون یا تو آینه! نمی دونم ...! یه ریتمی تو مغزم تداعی میشه یه موزیک یه احساس آشنا که همیشه دلتنگش می شم تو ذهنم می خونه احساس می کنم باید یه جایی بودم غیر پشت این پنجره تو ذهنم می خونه:خالیه جات هنوزم روی نیمکت تو ایوون ... و من به این فکر می کنم که جاش خالیه؟؟؟به نیمکتی فکر می کنم که زیر بارون شسته شده و فراموش کرده یه روز زمستونی سرد رو...سرما همه ی تنمو می گیره !پنجره رو می بندم ولی هنوز سردمه...به این فکر می کنم که نیمکت بارون خورده چقد سرمارو تحمل می کنه به این که بارون سرد تره یا فراموشی؟به اینکه چرا اینقد سردمه ...تو آشپز خونه ایی داری زیر لب می خونی: هر شب تو آسمونا دنبال تو می گردم...
و من به این فکر می کنم که چرا بعضی جای خالی ها رو نمی تونی با هیچی پر کنی... می رم طرف آینه پر رنگ ترین رژ لبمو بر می دارم درشو بر می دارم بو می کنم بوی خنکی داره رو آینه می نویسم : این نیز بگذرد... ویه حس گرمی وجودمو پر می کنه حسی که شاید تو بهش بگی صبر ولی من بهش می گم قبول واقعیت سرمو به آینه نزدیک می کنم بوی خنکی می ده
امروز آوردمش خونه خیلی دوسش دارم یه احساس تازه ... اولین باری که دیدمش عاشقش شدم خیلی ظریف بود عاشق ظرافتش شدم گفتی کم بش زل بزن الان یارو فکر می کنه خریدارشی! گفتم خب هستم گفتی:ای بابا تو که یه دونه داری گفتم دیگه اونو نمی خوام گفتی:بده که اینقد زود از همه چی خسته می شی! گفتم : می دونم بده.ولی می خوامش اینو می خوام بهش حس دارم خندیدی! گفتی تو به آدما حس نداری چه جوریه که به این ماس ماسک دل بستی؟گفتم بش نگو ماس ماسک اسم داره گفتی:پس قضیه جدیه تو وقتی چیزیو دوس داری روش اسم می ذاری.حالا اسمش چیه؟گفتم:فریبرز خان! خندیدی!دو روز بعد برام آوردش می دونم تو ازش خواستی. مرسی که برات اهمیت دارم ممنون که وقتی به چیزی حس دارم بهم می دی حتی اگه ازش یه عالمه داشته باشم ممنون که دوسم داری با این همه بد قلقی!ممنونم ...
می نویسم 27 شهریور 88 ساعت 5:45 ...می نویسم عاشقتم جوجوی خاله می نویسم مرسی که کمک کردی آسون بیاد می نویسم نفس که می کشه جونم باهاش بالا پایین می ره می نویسم گریه هاش و خنده هاش برام حکم زندگی رو داره...می نویسم...می نویسم...ولی فقط می نویسم... فقط تو می دونی توی دل من چه خبره البته شایدم نبودی آخه هیچوقت یه جوجو تو بغلت نذاشتن بگن این خواهر زادته!
امروز یعنی 30 شهریور...بارون میومد... گریه هامو پاک کردم نخواستم ببینی می دونستم می بینی گفتی رو پله سرده نشین سرما می خوری گفتم چرا باید بره؟جای کیو تنگ کرده؟چرا یکی میاد یکی میره؟تو نمی خوای خنده هامو ببینی؟گفتی مگه رفته؟ گفتم نه ولی می خواد بره گفتی هر وقت رفت گله کن گریه کن الان بخند حالا که هنوز هست ...گفتی چاره ایی نیست نازی...پاشو از رو پله ها سرما می خوری
امروز صب به این همه روز فکر می کردم که ازت ننوشتم به اینکه به ازت نوشتن عادت کردم به اینکه توی این همه روز چی پیش اومد که ننوشتم همه اش مث فیلم از جلو چشمم می گذره حتی فکرش خسته ام می کنه یه وقتایی به حرف اون پسر مو قرمز کک مکی می رسم که می گفت یه نفر نمی تونه این همه احساسو باهام داشته باشه وگرنه می ترکه دختره گفت دامنه احساساتش اندازه قاشق چای خوریه! فکر داشتن اون همه احساس با هم خسته ام می کنه...! فکر اینکه چه آسون همه چی ممکنه عوض شه دیوونم می کنه...!
میگم ازینایی که میان گه تناول می کنن خسته ام! می گی ای بابا! بازم حرف بد زدی؟ میگم ترکوندنشون واسه تو کار سه سوته! میگی ۱۸ ساله داری زر زرای این قوم وحشی رو تحمل می کنی این چند روز آخرم روش! می گم از بزدلیشون خسته شدم می گی تحمل کن می گم دارم همین کارو می کنم می خندی! می گی بزرگ شدی دختر! می خندم می گم دیگه دیگه! می ری بقیه فیلمتو ببینی فیلمی که بازیگرش شدم من و یه شهر پر آدمای احمق من و یه دنیا آدم وحشی که پاچه می گیرن! من و ۱۸ سال زجر کشیدن به خاطر اینکه قانون مسخره شونو قبول نکردم. قبول نکردم زیر یه چادر مشکی کارای مشکی! کنم قبول نکردم حاج خانمی بشم که لنگ نگاه یه هرزه مث خودشه قبول نکردم به این جماعت احمق که مث شتر مرغ عقلشون از چشمشون کوچیکتره اهمیت بدم به حرفاشون به کاراشون یادمه خودتم همینو خواستی همیشه بهم می گفتی ریا بده.بده که آدم چادرو یه وسیله کنه واسه قایم کردن کارای هرزش. الان راضی ام از قانونی که شکستم از قانونی که توام دوسش نداری راضی ام از اینکه تو منو خوب می شناسی همین جا دعا می کنم واسه همه احمقای این شهر واسه همشون واسه شفاعتشون واسه اینکه اینقد بزرگ شن که با حرفای مزخرف خودشونو در حد یه حیوون پایین نیارن از دور داد می زنی نمی شه! می گن چی؟ میگی اینکه همه احمقا درس شن نمی شه! ولی دعا کن احمقا یه وقتایی با خودشون خلوت کنن این شدنیه!
می رم جلو آینه به خودم خیره می شم به خودم قول می دم جواب بدیاشونو با خوبی بدم به خودم قول می دم جواب حماقتشونو ندم صدای خنده ات می پیچه تو خونه عاشق خنده هاتم
هوا چقد خوبه!
هر روز می گم: لیوانا بالا واسه هر کی رفته!
زندگی مال منه خودم می دونم چی بهتره...
روانشناسی بالینی ... چیزی که همیشه آرزو داشتم....روانشناسی بالینی.... اونم کجا توی اوج تاج سر این گربه این گربه که همیشه عاشقشم...محقق اردبیلی...
عاشششششششششششقتم خداااااااااااااااااااا
داشتی سوزن نخ می کردی گفتم می خوای چی بدوزی؟گفتی فعلا که دارم نخ می کنم .نخش کردی گفتم خب؟گفتی می خوام این شکاف رو بدوزم این شکافی که بین خودتو اون دوتا بد بخت ساختی گفتم دوخته نمی شه فقط یه راه داره اونم اینه که توشو پر کنم با غرورم ، که منم این کارو نمی کنم گفتی قرار نیست تو کاری کنی بعدش شروع کردی به دوختن...می دونم من باید می دوختم این شکاف لعنتیو این شکاف که یاد آور یه حماقت محض!این شکاف که هرروز منو می بره به عمق حماقتم و خودم خوب میدونم من بودم که این شکافو انداختم توی یازده سال اعتماد! لعنت به من لعنت به غرورمن لعنت به تموم اون روزای سگی.....داشتی می دوختیش عرق روی صورتت نشسته بود!
داشتم لبمو گاز می گرفتم گفتی:استرس نداشته باش. یهو ترسیدم حواسم نبود که اومدی توی اتاق گفتم :ترسیدم! گفتی:از من یا آینده؟ گفتم تو! خندیدی نفهمیدم از چی...از من یا آینده؟! گفتم اون چیه زیر لباست قایم کردی؟ گفتی آینده! برای توئه !گفتم میذاری ببینم؟گفتی هنوز کادوش نکردم! گفتم برات نون پنیر سبزی گذاشتم.
وقتی داشتی می رفتی حس کردم صدای گنجشک شنیدم!
داشتی میومدی پات گیر کرد به ظرف میوه همش ریخت! اومدم طرفت فکر کردم چیزیت شده داشتی میوه هارو برمی گردوندی تو ظرف یه دونه انارم رو زمین بود برش داشتم... گفتی:یه انار توی ظرف میوه ات داشتیو هر روز ازم انار می خوای؟! بعدشم رفتی ... انارو بو کردم ......بوی دستاتو میداد!
گفتم شبا نمی خوابی؟ گفتی:من بخوابم کی کفشاتو جفت کنه واسه فردا؟ گفتم بهونه اس! گفتی: آره! بهونه اس.بهونه واسه بیدار موندن .گفتم:فقط همین امشب...خواهش می کنم. خندیدی! یعنی قبوله! دستتو گرفتم گفتم:برام قصه می گی؟ فقط تا جاییش بیدار بودم که شوالیه اونقد گریه کرد که کور شد...
صب بیدار شدم دستت هنوز توی دستم بود...آروم پا شدم که بیدار نشی صبحونتو آماده کردم مث همیشه نون و پنیر و سبزی! درو باز کردم... کفشام پشت در جفت بود!
داشتی آخرین آجراشو می چیدی داشتم از دور نیگات میکردم داد زدی: ازون دور میبینی؟فکر کردم چشات ضعیفه! اومدم جلو گفتم لنز گذاشتم! گفتی:مث گربه شدی! گفتم: می دونم! گفتی:هنوز به بچه گربه فکر می کنی؟ گفتم:مگه برات مهمه؟گفتی : نه اونقد که تو مهمی! اونجوری پوزخند نزن! گفتم:پوزخند نزدم. گفتی:اینو به کسی بگو که نتونه پشت اون چشمای گربه ایی رو ببینه!
گفتم :خرابش کن! دیگه نمی خوام بیاد. هیچی نپرسیدی کلنگو برداشتی و همه رو خراب کردی... گفتی:خراب کردن همیشه آسونه! گفتم:گفتنش واسه تو آسونه! و رفتم... پشت سرم داد زدی:گریه لنزاتو خراب می کنه! برگشتم گفتم:گریه نکردم! گفتی:اینو به کسی بگو که نتونه پشت اون چشمای گربه ایی رو ببینه! درشون بیار! می خوام با همون دوتا چشم قهوه ایی ببینمت! رفتم...ولی لنزامو در نیاوردم.از لج تو که هرچی تو ذهنم میگذره رو می دونی! از لج همه ی اون اشکایی که بی اجازه میومدن...از لج کلنگی که اینقد زود به حرفم گوش داد!
پی نوشت:بگو ما واسه جنگ حاضریم اگه طلبن!
پی نوشت:زندگی مال منه بهم نگو چی خوبه چی بدِه...زندگی مال منه خودم می دونم چی بهتره... هرجور می خوام، می خوام بگذره
پی نوشت:چه اهمیتی داره تاریخ لعنتی این آپ چیه! مهم اینه که اینو دو شب نوشتم!
پی نوشت:یه استرس همرنگ زغال داغ! داره جونمو می خوره...با توام بلاتریکس! کجایی دختر؟
بهت گفتم چیکار کنم؟ هیچی نگفتی داشتی با یه تیکه برگ بازی بازی می کردی بازم پرسیدم چیکار کنم؟گفتی:قشنگه ؟ گفتم چی؟ گفتی قایق دیگه! همینی که با برگ درسش کردم!گفتم:قشنگه !فکر نکنم زیاد دووم بیاره. گفتی :پس جوابو خودتم میدونی. گفتم آره! می دونم تهش چیه. خندیدی! گفتی تهشو نه تو می دونی نه اون. و من ازین حرفت ترسیدم...خیلی ترسیدم از آهنگ گفتنت...خیلی ترسیدم ازاون انتهایی که نه من می دونم و نه اون...
صب بیدار شدم نبودی! نیومدی تا ظهر وقتی برگشتی دستات خونی بود گفتی شکار بودم....فقط نیگا کردم...دستاتو بهم دادی گفتی بو کن! ترسیدم! گفتی خودت مگه انار نخواستی هر لذتی یه قربانی داره نازی! شاید دستت تا حالا این رنگی نشده ولی این معبدی که ساختی هر روز یه قربانی می خواد و تو براش میاری....! ترسیدم....!ترسیدم ازنگاه قربانی که با پای خودش میومد...ترسیدم از بوی دستات...ترسیدم از دلم که همیشه انار می خواست...ترسیدم ازت!
شب که داشت برام قصه می گفت اومدی توی چهارچوب در وایسادی بهت نیگا کردم بهم نیگا کردی و من آخر قصه رو توی نگاهت گم کردم...
داشتیم با هم آهنگ هتل کالیفرنیارو گوش میدادیم دستتو گرفتم گفتم کارم درسته؟گفتی درست اونیه که بهت آرامش بده . ..بهم آرامش می ده حتی اگه یه قربانی دیگه باشه دستمو فشار دادی گفتی پس برو فکر کنم منتظره رفتم ولی منتظرم نبود صدای آهنگ میومد :پرسه بزن تو چشم من چشام که خواب ندارن....
بلاتریکس آسمان چقد دلگیر شده این دو روزه!کجایی دختر؟